بسم الله
زمانهی
عجیبی است! مهدی فاطمه در کوچه و بیابان این شهر تنها و بیکس زندگی میکند وما
نیز در همان کوچه و بیابان به تحصیل و تجارت و خرید و فروش و گذران عمر مشغولیم! روزگار
عجیبی است. هزار و اَندی سال غریو اَینَ اَنصارالله به گوش تاریخ میرسد و یار و یاوری
نیست که دین خدایش و نائب خدایش را در زمین خاکی یاری دهد.
مهدی جان تو
را درک میکنم و تو را میفهمم. نه از آن جهت که مقامی چون تو و غربتی چو غربت تو
را درک کرده باشم. نه از آن جهت که عصمتی چون عصمت تو و نوری چون نور وجودی تو را
در خود داشته باشم. نه از آن جهت که وجودی چون وجود تو و حیاتی چون حیات قدسی تو را داشته باشم و نه از آن جهت که در مراتب بندگی به مراتب
تو که هیچ، بلکه به گرد پای قطره ای از دریای عبودیت تو رسیده باشم.
فقط و فقط
از یک جهت تو را درک میکنم و تنها از یک روزنه میتوانم حس عجیب خود را با تو
مشترک باشم و آن روزنه، بریدگی از اصل وجود خویش وغربت در عالم ناسوتی خویش است.
آری من نیز چون شما از نوع بشرم و تن در بند حیات دنیا دارم. از خدای خویش و از
نور خویش و از وجود واجب خویش جدا مانده و ممکن گشته ام! و تو نی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسدیپور
تاريخ: سه
شنبه
26 بهمن
1395 ساعت: 1:58